تبليغاتX
بـقـیـع
بـقـیـع
ارسال در تاريخ دوازدهم آبان 1388 توسط حسین
يكى از احاديث معروف و شايع نزد اهل سنت حديث «عشره مبشّره» است. به اين مضمون كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) ده نفر از اصحاب خود را بشارت به بهشت داده است. و لذا آنان اجماع كرده اند كه اين ده نفر افضل مردم بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى باشند. ولى با دقت و تأمّل در آن پى مى بريم كه اين حديث از حيث سند و دلالت قابل اعتماد نيست؛ زيرا از جمله احاديث جعلى و ساختگى به شمار مى آيد، ولى به جهت محبّت شديد آنها (اهل سنت) نسبت به اين ده نفر تصريح به آن نكرده يا درباره آن تحقيق ننموده اند. بنا براین با دقت در روایات مورد نظر عامه به جعلی و ساختگی بودن آن پی می بریم البته نه آن كه فضايل و بشارت هايى را كه براى عموم صحابه است انكار كنيم؛ زيرا معتقديم كه برخى از آنان همانند حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب (عليهما السلام)، عمار بن ياسر، سلمان فارسى، مقداد بن اسود، زيد بن صوحان، بلال حبشى، عبدالله بن سلام و عده اى ديگر به طور حتم از جانب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به بهشت بشارت داده شده اند و واقعاً هم بهشتى اند، بلكه براى برخى از تابعين همچون اويس قرنى نيز بشارت به بهشت داده است.

اين حديث را برخى از صحابه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند كه در اينجا به سه طريق آن، اشاره مى كنيم: الف) طريق عبدالرحمن بن عوف

احمد بن حنبل در "مسند" و ترمذى در "سنن " و نسائى در " فضائل الصحابه " از قتيبة بن سعيد، از عبد العزيز بن محمّد دراوردى، از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش عبدالرحمن بن عوف نقل كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «ابوبكر در بهشت است و عمر در بهشت است و عثمان در بهشت است و على در بهشت است و طلحه در بهشت است و زبير در بهشت است و عبدالرحمن بن عوف در بهشت است و سعد در بهشت است و سعيد در بهشت است و ابوعبيدة بن جرّاح در بهشت است».(1)
ترمذى بعد از نقل حديث فوق مى گويد: «خبر داد ما را مصعب قراءةً از عبدالعزيز بن محمّد، از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مثل اين حديث را. و در آن از عبدالرحمن بن عوف نقل نكرده است.
اين حديث از جهاتى اشكال دارد:
1 ـ حديث ترمذى از طريق مصعب بدون شك مرسل است; زيرا حميد بن عبدالرحمن بن عوف، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را درك نكرده است. و اين حديث از طريق اوّل نيز مرسل به نظر مى رسد؛ زيرا حميد بن عبدالرحمن بنا بر قول فلاّس و احمد بن حنبل و ابى اسحاق حربى و ابن ابى عاصم و خليفة بن خيّاط و يعقوب بن سفيان و ابن معين، در سال 150 وفات يافته است.(2) و در آن سال، 73 سال داشته است. در نتيجه در سال 32 كه همان سال وفات پدرش عبدالرحمن بن عوف يا بعد از او به يك سال است متولد شده است. حال چگونه ممكن است كه حميد از پدرش نقل حديث كرده باشد در حالى كه به جز چند روزى او را نديده است؟!به همين جهت است كه بخارى گفته: حديث حميد بن عبدالرحمن بن عوف از سعيد بن زيد صحيح تر از حديث او از پدرش مى باشد.(3)
2 ـ حميد بن عبدالرحمن بن عوف را نمى توان در اين حديث از تهمت جعل مبرّا ساخت؛ زيرا او از جمله كسانى است كه از جانب معاویه براى جعل امثال اين احاديث مأمور شده است.
3 ـ از آنجا كه راوى اين حديث يعنى عبدالرحمن بن عوف از جمله اين ده نفر در متن حديث است لذا به آن سوء ظنّ حاصل مى شود كه ممكن است اين حديث را در شأن خودش جعل كرده باشد.
4 ـ عبدالعزيز بن محمّد بن عبيد دراوردى از جمله كسانى است كه در سند اين حديث قرار دارد. او مورد طعن و قدح و جرح عدّه اى از رجاليين قرار گرفته است.ابوزرعه مى گويد: او سيّىء الحفظ است. نسائى او را قوىّ در حديث نمى داند.(4) ابوحاتم مى گويد: به احاديث او احتجاج نمى شود.(5) ابن حجر مى گويد: «بخارى به جز دو حديث از او نقل نكرده و آن دو را نيز به عبدالعزيز بن ابى حازم و ديگران مقرون ساخته است».(6)
ب) طريق سعيد بن زيد
بيشتر طرق حديث «عشره مبشّره» به سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل عدوى باز مى گردد، كه پنج نفر از راويان از او نقل كرده اند:
1 ـ روايت عبدالله بن ظالم مازنى
عقيلى حديث او را صحيح دانسته، و ابن عدى از بخارى همين مطلب را نقل كرده است.(7) حاكم نيشابورى در "المستدرك على الصحيحين"مى گويد: بخارى و مسلم به روايات عبدالله بن ظالم احتجاج نكرده اند.(8) ذهبى نيز در "تلخيص المستدرك" مى گويد: بخارى عبدالله بن ظالم را ياد كرده و مى گويد: حديث اش صحيح نيست.(9)
2 ـ روايت عبدالرحمن بن أخنس
ابن حجر از او به «مستور» تعبير كرده،(10) و سرخسى «مستور» را در رديف فاسق و كافر و بى عقل و هواپرست قرار داده است، و گفته است كه محمّد بن حسن شيبانى تصريح كرده بر اين كه خبر او همانند خبر فاسق است.(11) در حالى كه درباره خبر صحيح شرط كرده اند كه ناقل آن در عدالت مشهور باشد.اشكال ديگرى كه در اين سند وجود دارد اين كه محمّد بن طلحة بن مصرف يامى كوفى در سند آن واقع شده كه نسائى او را قوى ندانسته و ابن معين او را ضعيف معرفى كرده و ابن سعد مى گويد: او داراى احاديث منكر است.
3 ـ روايت حُميد بن عبدالرحمن بن عوف
حديث حُميد بن عبدالرحمن بن عوف از سعيد بن زيد از پسرش عبدالرحمن بن حميد نقل كرده، و او از عمر بن سعيد بن شريح مدنى، و او از موسى بن يعقوب زمعى و او از محمّد بن اسماعيل بن ابى فديك حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است.در مورد حُميد بن عبدالرحمن كه قبلا سخن به ميان آمد.و امّا موسى بن يعقوب؛ على بن مدينى او را ضعيف الحديث و منكر الحديث دانسته و نسائى او را غير قوى معرفى كرده است.(12) و ابن ابى فديك را نيز ابن سعد غير حجت معرفى كرده است.(13)
4 ـ روايت رياح بن حارث
روايت رياح از سعيد بن زيد را به طور انفراد نوه اش صدقة بن مثنى بن رياح نقل كرده است، و از صدقه، يحيى بن سعيد قطان و عيسى بن يونس، و او از هشام بن عمار و عبدالواحد بن زياد، و او از ابوكامل مظفّر بن مدرك اين حديث را نقل كرده اند.در مورد هشام بن عمار، ابوداوود مى گويد: چهارصد حديث مسند روايت كرده كه هيچ يك اصل و اساسى ندارد.(14)
و در مورد عبدالواحد بن زياد عبدى بصرى، ذهبى در شرح حال او مى گويد: يحيى و ابن حبّان او را چيزى به حساب نياورده و ذهبى درباره او مى گويد: او داراى اوهامى است.(15)
5 ـ روايت ابوالطفيل
روايت ابوالطفيل عامر بن واثله از سعيد بن زيد منفرداً از وليد بن عبدالله بن جُميع قرشى و فرزندش از او، و محمّد بن بكير حضرمى نيز از ثابت اين حديث را نقل كرده است.اما وليد بن عبدالله ؛ ابن حبّان او را در جمله ضعفا برشمرده و احتجاج به احاديث او را باطل دانسته است. و عقيلى مى گويد: در حديث او اضطراب است. و حاكم نيشابورى مى گويد: اگر مسلم حديث او را تخريج نمى كرد اولى بود.  و فرزندش ثابت از مجاهيل است. و محمّد بن بكير نيز به  صاحب غرائب معرفى شده است.(16)
روايات سعيد بن زيد غير از آن كه از حيث سند مشكل دارد از حيث متن نيز مضطرب است؛ زيرا در بعضى از سندها، ابوعبيدة بن جراح از جمله ده نفر شمرده شده و در برخى نيز به ابن مسعود بشارت داده شده است.(17) مضافاً به اين كه سعيد بن زيد در متن حديث "عشره مبشره "آمده و لذا او در صدد تزكيه خودش و ديگران است، و اين جاى اتهام است كه چگونه شخصى خودش را تزكيه مى كند. و در جاى خود به اثبات رسيده كه اگر كسى ديگرى را تزكيه كند در حالى كه آن شخص ديگر تزكيه كننده مزكّى است، تزكيه او در شريعت اسلام مورد قبول واقع نمى شود.(18)
ج) طريق عبدالله بن عمر
طبرانى از احمد بن الحسين بن عبدالملك قصرى مؤدب و او از حامد بن يحيى و او از سفيان، از سفيان بن خمس، از حبيب بن ابى ثابت، از عبدالله بن عمر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است.(19)
در سند اين حديث سفيان بن عيينه واقع شده كه اهل تدليس معرفى شده است.(20)
و نيز در سندش حبيب بن ابى ثابت است كه ابن خزيمه و ابن حبّان او را مدلّس به حساب آورده اند(21).

 پی نوشتها:
1 ـ مسند احمد، ج 1، ص 193; ترمذى، ج 5، ص 647; كتاب المناقب باب مناقب عبدالرحمن بن عوف; فضائل الصحابه، ص 28.
2 ـ تهذيب التهذيب، ج 2، ص 30.
3 ـ سنن ترمذى، ج 5، ص 647.
4 ـ تهذيب التهذيب، ج 3، ص 471.
5 ـ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 634.
6 ـ هدى السارى، ص 441.
7 ـ تهذيب التهذيب، ج 3، ص 176.
8 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 316و317.
9 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 316و317.
10 ـ تقريب التهذيب، ج 1، ص 472.
11 ـ اصول سرخسى، ج 1، ص 370.
12 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 585.
13 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 42.
14 ـ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 37.
15 ـ تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 258.
16 ـ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 90.
17 ـ مستدرك حاكم، ج 3، ص 316.
18 ـ الافصاح فى الامامة، ص 71; تلخيص الشافى، ج 3، ص 241.
19 ـ المعجم الاوسط، ج 3; كنز العمال، ج 11، ص 645.
20 ـ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 170، رقم 3327.
21 ـ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 431.
ارسال در تاريخ بیست و چهارم شهریور 1388 توسط حسین

شبیهک بـدر اللـیل بـل انـت اَنـور و وجهـک من نور الملاحة یقطـر

فنصفک یاقوت و ثلثک جوهر و خمسک من مسک و سدسک عنبر

فَـمـا ولـدت حـواء مثـلک آدمـاً و لا فـی جـنـان الـخـلـد مثـلک آخـر

فیا زینة الدنیا و یا غایـة المُنی فمن ذا الذی عن حسن وجهک یبصر

بـالله صـعـب عَـلـیـنـا أَن تـفـارقـنـا و أن یـغیـب عنـا وجـهـک الـقمر

طالـت عَـلینـا لیالی الانتظار و ما یجري النهار و لا بالصبح ینـفجـر

والارض قد ملئت من ظلم جائرها و القلم کالسیف نحو الخلق ینحدر

فـیا رَبِّ عَجِّل فَـرج الموعود بِالکتـب و ما به دلّت الأدیان و الـزبر

 

ارسال در تاريخ نهم مرداد 1388 توسط حسین
  • وحشت از اظهار نظر

موارد متعدّد تاريخى گواهى مى دهد كه برخى از صحابه از ترس خليفه دوم، از اظهار نظر خوددارى مى كردند و گاه پس از اظهار آن، وقتى با برخورد تند عمر مواجه مى شدند، عقب نشينى مى كردند. چند مورد از آن را ذيلا ملاحظه مى كنيد:

۱. ابن ابى الحديد معتزلى نقل مى كند كه عبدالله بن عبّاس در زمان خلافت عمر جرأت نمى كرد كه قول به بطلان عول (موضوعى است مربوط به بحث ارث) را ابراز نمايد و پس از مرگ خليفه آن را ابراز كرد. به ابن عبّاس گفته شد: «هلاّ قلت هذا في أيّام عمر؟ قال: هبت؛ چرا در زمان عمر اين مطلب را نگفتى؟ پاسخ داد: از او مى ترسيدم (زيرا با نظر او مخالف بود)».(۱)

۲. ابوهريره پس از مرگ عمر بن خطّاب همواره مى گفت: «إنّي لأحدّث احاديث لو تكلّمت بها في زمن عمر او عند عمر لشجّ رأسي؛ من احاديثى را بازگو مى كنم كه اگر آنها را در زمان عمر مى گفتم و يا نزد عمر مى گفتم، سرم را مى شكست!».(۲)

ابوسلمه مى گويد: از ابوهريره شنيدم كه مى گفت:

ما كنتُ نستطيع ان نقول: «قال رسول الله» حتّى قُبض عمر

تا زمانى كه عمر زنده بود من نمى توانستم بگويم: پيامبر چنين فرمود!! (۳)

۳. مسلم در صحيح خود نقل مى كند كه مردى نزد عمر آمد و گفت: من جُنب شدم و آب نيافتم (تكليف من چيست؟) عمر پاسخ داد: نماز نخوان! عمّار كه آنجا حاضر بود گفت: اى اميرالمؤمنين! آيا به ياد نمى آورى روزى را كه من و تو در يك جنگ (همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) بوديم، جُنب شديم، ولى آب براى غسل پيدا نكرديم، تو نماز نخواندى، امّا من خودم را در خاك غلطاندم و نماز خواندم (پس از آنكه خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رسيديم و ماجرا را گفتيم) پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: كافى است (در صورت نيافتن آب) دستانت را بر زمين بزنى و پس از آنكه آن را فوت كردى، با دو دست، صورت و (پشت) دو كف دستت را مسح كنى.

عمر (پس از شنيدن سخن عمّار، گويا همچنان بر نظر خود اصرار داشته باشد) گفت: اى عمّار! از خدا بترس (و اين سخن را مگو).

عمّار گفت: اگر بخواهى من اين حديث را نقل نمى كنم (... فقال عمر: إتّق الله يا عمّار! قال: إن شئت لم اُحدّث به).(۴)

مى دانيم كه در اين ماجرا حقّ با عمّار است و فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)حجّت را تمام كرده است و قرآن نيز تصريح مى كند كه در چنين صورتى بايد تيمّم كرد.(۵)

  • حبس صحابه براى نقل حديث

عمر از نقل حديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ممانعت مى كرد و در اين ارتباط با صحابه شديداً برخورد مى نمود. حتّى جمعى را حبس كرد!

«ذهبى» نقل مى كند كه عمر سه تن از صحابه بزرگ: «ابن مسعود»، «ابوالدرداء» و «ابومسعود انصارى» را به سبب نقل فراوان حديثِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حبس كرد.(۶)

حاكم نيشابورى نيز نقل مى كند كه خليفه دوم، ابن مسعود، ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حديث، از مدينه ممنوع الخروج كرد و اين ممنوعيّت تا زمان مرگ عمر ادامه يافت.(۷)

  • انتظار يك ساله!

بخارى و مسلم در كتاب خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه گفت: من براى پرسيدن شأن نزول يك آيه از عمر، يك سال انتظار كشيدم. نمى توانستم از او بپرسم، به سبب هيبت و ترس از او (فما استطيع أن أسأله هيبةً له) تا آنكه در سفر حجّى با او همراه شدم، هنگام بازگشت در ميانه راه زمانى پيش آمد كه وى براى قضاى حاجت پشت درختان رفت، من منتظر ماندم تا كارش تمام شود; آنگاه با او راه افتادم (فرصت را غنيمت شمردم) و به او گفتم: اى اميرالمؤمنين! آن دو زن از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه بر ضدّ او دست به دست هم دادند چه كسانى بودند؟(۸) عمر گفت: آن دو حفصه و عايشه بودند.

ابن عبّاس مى افزايد: به عمر گفتم: به خدا سوگند! مدت يك سال است كه مى خواستم درباره اين آيه از تو بپرسم ولى از ترس تو نمى توانستم. (والله إن كنت لأريد أن أسألك عن هذا منذ سنة فما أستطيع هيبةً لك). (۹) (تفصیل این ماجرا را ایـنـجـا مطالعه بفرمائید.)

  • حمله به ابومطر!

مردى به نام خيثمة بن مشجعه كه كنيه او «ابومطر» بود، نزد خليفه دوم آمد. خليفه با تازيانه به او حمله كرد و ابومطر از نزد او گريخت (فحمل عليه بالدِّرة فهرب من بين يديه). به او گفته شد: چرا فرار كردى؟ پاسخ داد: «وكيف لا أهرب من بين يَدَىْ من يضربنى ولا أضربه؛ چگونه من از نزديكى كسى كه مرا مى زند، ولى من نمى توانم او را بزنم فرار نكنم!».(۱۰)

بلاذرى كه اين ماجرا را نقل مى كند، علّت حمله عمر را به «ابومطر» نياورده است!

«بلاذرى» در «أنساب الاشراف» و «ابن سعد» در «طبقات» و برخى از ديگر مورّخان به نقل از «عمرو بن ميمون» درباره كيفيّت برپايى نماز جماعت توسط خليفه دوم آورده اند: «وكان عمر لا يُكبّر حتّى يستقبل الصّف المتقدّم بوجهه، فإن رأى رجلاً متقدّماً من الصّف أو متأخّراً، ضربه بالدِّرّة; برنامه عمر اين بود كه پيش از گفتن تكبيرة الاحرام به صف اوّل نگاه مى كرد; اگر مى ديد كسى از صف جلو آمده و يا عقب رفته است، او را با شلاّق مى زد (تا در صف قرار بگيرد)».(۱۱)

 

  1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 343.
  2. البداية والنهاية، ج 8، ص 107.
  3. همان مدرك. در تعبير ديگر ابوهريره مى گويد: «لو كنت أحدّث فى زمان عمر مثل ما أحدّثكم لضربنى بمخفقته; اگر اين گونه كه امروز براى شما حديث نقل مى كنم، زمان عمر نقل مى كردم، او به يقين مرا با تازيانه اش مى زد» (تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 7) شبيه همين جمله را ابن عبدالبرّ نيز نقل مى كند (جامع بيان العلم وفضله، ج 2، ص 121).
  4. صحيح مسلم، ج 1، ص 193، باب التيمّم.
  5. «(وَإِنْ كُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْكُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً); اگر بيماريد، يا مسافر، و يا يكى از شما از محل پستى آمده (و قضاى حاجت كرده) و يا با زنان آميزش جنسى داشته ايد و در اين حال، آب (براى وضو يا غسل) نيافتيد، بر زمين پاكى تيمّم كنيد (نساء، آيه 43). با خواندن ماجراى فوق، ناخودآگاه اين سؤال در ذهن خوانندگان ايجاد مى شود كه اگر خليفه دوم همچنان بر عقيده خويش اصرار داشته باشد و معتقد باشد كه در صورت جنابت و نيافتن آب نبايد نماز خواند; آيا در طول آن سالها كه وى به سفر مى رفت (چه براى زيارت خانه خدا، يا همراهى لشگر و يا بازديد از شهرهاى تحت حكومتش) و گاه براى غسل نياز به آب پيدا مى كرد، اگر آب يافت نمى شد، آيا خليفه مسلمين نمازش را ترك مى كرد؟ خدا عالم است!
  6. تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 7.
  7. مستدرك حاكم، ج 1، ص 101.
  8. اشاره است به آيه 4 سوره تحريم كه مى فرمايد (إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ...).
  9. صحيح بخارى، ج 6، ص 69; صحيح مسلم، ج 4، ص 190.
  10. انساب الاشراف، ج 13، ص 51.
  11. انساب الاشراف، ج 10، ص 418; الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259; فتح البارى، ج 7، ص 49; كنز العمّال، ج 12، ص 679.
ارسال در تاريخ هفتم مرداد 1388 توسط حسین
  • تازيانه وحشت انگيز

تازيانه زدن وى به افراد و وحشت مردم از آن، به گونه اى بود كه مطابق نقل «شربينى» و «شروانى» (دو تن از فقهاى بزرگ اهل سنت) تازيانه او از شمشير حجّاج نيز ترسناك تر بود (كانت دِرّة عمر أهيب من سيف الحجّاج) (1) همچنين از عمر با وصف «نخستين كسى كه با خود تازيانه برداشت و با آن افراد را مى زد» (2) ياد مى كنند.

او با تازيانه خود زن و مرد، كودك و جوان و بزرگ و كوچك را مى زد و به سبب تكرار اين عمل و ايجاد وحشت، مطابق نقل برخى از كتب تاريخ، گاه كودكان از ديدن وى، وحشت زده فرار مى كردند. (3)

  • حمله به زنان نوحه گر

1. پس از مرگ ابوبكر ، بستگان وى نوحه و گريه مى كردند. عمر از آنها خواست كه ساكت باشند. ولى آنها گوش نكردند. عمر دستور داد كه آنها را از خانه بيرون كنند. وقتى كه امّ فروه خواهر ابوبكر را بيرون كشيدند و به نزد خليفه آوردند، عمر وى را با تازيانه زد (... فعلاها بالدّرة، فضربها ضربات).(4)

مطابق نقل كنز العمّال تك تك زنان را كه از آن منزل خارج مى كردند، عمر هر يك را با تازيانه مى زد. (5)

2. پس از مرگ خالد بن وليد عدّه اى از زنان در منزل ميمونه (يكى از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) اجتماع كرده و مى گريستند. عمر تازيانه به دست، همراه ابن عبّاس به آنجا آمد و به ابن عبّاس گفت: وارد منزل شو و به امّ المؤمنين بگو حجاب بگيرد. آنگاه زنان را از آنجا بيرون كن! ابن عبّاس داخل شد و آنها را بيرون كرد. عمر نيز آنان را با تازيانه مى زد (... فجعل يخرجهنّ عليه وهو يضربهنّ بالدِّرة). در اين ميان كه او زنان را مى زد، روسرى از سر يكى از زنان افتاد (و موهايش پيدا شد) بعضى كه آنجا حاضر بودند به عمر گفتند: اى اميرالمؤمنين! روسريش افتاده! پاسخ داد رهايش كنيد، او احترامى ندارد (... فقالوا: يا أميرالمؤمنين! خمارها! فقال: دعوها ولاحرمة لها).

عبدالرّزاق صنعانى پس از نقل اين ماجرا، از استادش معمر نقل مى كند كه «كان معمر يعجب من قوله: لاحرمة لها; معمر از سخن عمر كه مى گفت آن زن (كه روسرى از سرش افتاده) احترامى ندارد، تعجّب مى كرد!». (6)

اين در حالى است كه مطابق نقل مسند احمد، پس از رحلت رقيّه خواهر زاده خدیجه کبری سلام الله علیها که تحت تکفل  رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود؛ زنانى در فراق او گريه مى كردند. عمر كه آنجا حاضر بود آنان را با شلاقش مى زد (فجعل عمر يضربهنّ بسوطه) رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به عمر فرمود: «دعهنّ يبكين; بگذار گريه كنند» و البته زنان را از كارهاى خلاف شأن و نادرست نهى كرد. (7)

اين ماجرا نشان مى دهد كه وى از زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نيز اين رويه را داشت و اگر چيزى به نظرش نادرست مى رسيد، بدون اجازه از رسول خدا كار خود را مى كرد.

 

  • زنى از وحشت، لباسش را ...

عبدالرّزاق صنعانى در كتابش نقل مى كند كه عمر در ميان صف زنان مى گشت كه بوى خوشى را از سر زنى احساس كرد. گفت: «لو أعلم أيّتكنّ هي، لفعلت ولفعلت; اگر بدانم زنى كه بوى خوش استعمال كرده كيست، چنين و چنان خواهم كرد!» آنگاه ادامه داد: بايد هر زنى براى شوهرش خود را خوشبو سازد. ولى هنگامى از منزل خارج مى شود، لازم است جامه كهنه كنيزش را بپوشد.

راوى اين ماجرا مى گويد: «بلغني أنّ المرأة الّتى كانت تطيّبت بالت في ثيابها من الفَرَق; به من خبر رسيده آن زنى كه خود را معطّر و خوشبو كرده بود، از ترس در لباسش ... !!». (8)

  • زنى ديگر از وحشت بچه اش را سقط كرد

فقهاى اهل سنت در كتاب الديات نقل كرده اند كه عمر روزى سراغ زن باردارى فرستاد كه پيرامون اتّهامى از او بازجويى كند. زن با شنيدن بازخواست عمر گفت: «ياويلها مالها ولعمر; اى واى بر اين زن (اشاره به خودش) او را با عمر چه كار؟» به هر حال، حركت كرد تا به نزد وى بيايد، كه بين راه از ترس و وحشت بچه اش سقط شد و مرد (فألقت ولداً فصاح الصبيّ صَيْحَتَيْن ثمّ مات).

عمر از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله) درباره حكم آن سؤال كرد؛ برخى ها گفتند: چيزى بر تو نيست. در آن حال على (عليه السلام) ساكت بود و حرفى نمى زد. عمر رو به آن حضرت كرد و پرسيد: نظر تو چيست؟ على (عليه السلام) فرمود: اگر آنان نظر و رأيشان اين بود كه گفتند، همگى اشتباه كردند و اگر مطابق ميل تو و براى خوشايند تو چنين سخنى گفته اند، خيرخواه تو نبوده اند. حكمش آن است كه ديه آن كودك سقط شده بر عهده توست، زيرا تو آن زن را ترساندى و او بچه اش را سقط كرد (لأنّك أنت أفزعْتَها فألقتْ). (9)

  1. مغنى المحتاج، ج 4، ص 390; حواشى الشروانى، ج 10، ص 134.
  2. تاريخ طبرى، ج 4، ص 209; البداية والنهاية، ج 7، ص 133.
  3. الطبقات الكبرى، ج 7، ص 89. اين در حالى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با كودكان مهربان بودند. گاه با آنها بازى مى كرد (مسند احمد، ج 3، ص 121); به آنان سلام مى كرد (سنن دارمى، ج 2، ص 276; سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1220). به سبب همين مهربانى ها، وقتى از سفرى برمى گشت كودكان با اشتياق به استقبال او مى شتافتند (صحيح بخارى، ج 5، ص 136) و گاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنان را با خود سوار مى كرد. نقل شده است كه برخى از كودكان به همين سبب بر ديگرى فخر مى كرد (مسند احمد، ج 4، ص 5).
  4. تاريخ طبرى، ج 3، ص 423; انساب الاشراف، ج 10، ص 95; كامل ابن اثير، ج 2،ص 419.
  5. كنز العمال، ج 15، ص 732، ح 42911. متّقى هندى پس از نقل حديث از ابن راهويه آن را صحيح شمرده است. در صحيح بخارى اشاره اى به اين مطلب شده است (صحيح بخارى، ج 3، ص 91) و ابن حجر در شرح خود آن را به سند صحيح از طبقات ابن سعد به طور مشروح نقل كرده است. (فتح البارى، ج 5، ص 54)
  6. مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 557، ح 6681. همين مضمون در حديث 6682 نيز آمده است.
  7. مسند احمد، ج 1، ص 335. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد هيثمى، ج 3، ص 17; الاصابة، ج 8، ص 138; الطبقات الكبرى، ج 8، ص 30. با آنكه در مورد ديگر نيز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را از برخورد با گريه زنان منع كرده بود، ولى باز هم به عملش ادامه داد. در مسند احمد (ج 2، ص 110) به نقل از ابوهريره آمده است: از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)كسى از دنيا رفت. زنان اجتماع كردند و گريه مى كردند. عمر بن خطّاب برخاست و آنها را نهى مى كرد و متفرقشان مى ساخت (... فقام عمر بن الخطّاب ينهاهنّ ويطردهنّ) پيامبر (صلى الله عليه وآله)به او فرمود: «يا ابن الخطّاب، فانّ العين دامعة والفؤاد مصاب وإنّ العهد حديث; اى پسر خطّاب (كارى به كارشان نداشته باش زيرا) چشم گريان است و دل مصيبت ديده و غم عزيزشان نيز تازه است».
  8. مصنّف عبدالرزّاق، ج 4، ص 373، ح 8117.
  9. المجموع نووى، ج 19، ص 11; مغنى ابن قدامه، ج 9، ص 579; كشّاف القناع، ج 6
ارسال در تاريخ ششم خرداد 1388 توسط حسین